غوغـــــــــــــــــای سكوت

 

یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥

 

انگشتانم بر تنه ی درختی روییده

ریشه اش

در آتشفشان خفته ایست

در خوابهای آشفته اش

فریاد دیرینه ی ذوب سنگهایی

که می توانستند

نگین هزار انگشتر باشند،

در هیبت خروشش

فریاد رفتن ها

و بر پلکهای مضطربش

رطوبت ِ نبودن های کوتاه و بلند 

که نقبی به گریز میزنند

و تفته ی آهش

غبار دریاچه ای

در اندوه مه

از وحشت احمقانه ات!!

 

پرسه می زدم

در جاده های ناهموار زندگی

در پس کوچه های تخیل

و می ربودم

مهتاب را از کوچه ها.

چون شهابی در شبم فرو افتادی

چه تبسم عظیمی

در غلظت شب..

روز و شب ها

یکی بود - یکی نبود

ها

نوازشهای سرد

فرو بستن لبها

هزاران حباب  ِ به آسمان رفته

و محو شده

در سر انگشتان باد..

بالاخره اتفاق می افتاد، افتاد.

و دوست داشتن

برای ماندن کافی نبود،

کافی نیست..

دست های يخ کرده،

تابستان داغ

شب خوش.

 

مريم

پيام هاي ديگران ()

 

.........................................................................

عناوین مطالب وبلاگ

  :: یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥



+



 


 

دوشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٥

برای تو..

وقتی

فرو می رود

شهر

در هاله ی غبار

حتی بهار هم مسیرش را گم می کند.

قرنها،

زیر گردونه ای

از ابهام

آنچنان گیج می چرخیم

که فراموش می کنیم

ایستاده ایم..

که مرداب از سکون مرد.

بودنت

نه در امتداد آنچه بودی: 

اثباتی برای توانستن.

بلکه چنان که هستی:

زیبا،

با نهایت عشق و نفرتت،

در جستجوی فریادهای گم شده ی خویش..

در پی لمس آفتاب..

نگاه کن

شاخه های سپیدار

خم شده اند در کوچه

تا

حضور یگانه ای را دریابند..

مريم

پيام هاي ديگران ()

 

.........................................................................

عناوین مطالب وبلاگ

برای تو.. :: دوشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٥



+



 


 

چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥

 

همه ی وحشت من

از فرا رسیدن شبی بود

که

شاخه ها راه قدکشیدن را گم کنند

و من صدای همراهم را

پاهایم حضور سنگینی بود..

که قارچها بر آن جوانه میزنند

و پیچکها بر عریانی ِ شانه هایم میلرزند

هر شب

از شکاف زمین

خیره می ماند بر من

نوری که قرنهاست ستاره اش مرده

در لایه لایه های خاک

سلولهای حیات

تجزیه میکنند

لحطه های خفته

در جعبه های چوبین را   -همان جعبه های چوبین-

و موریانه ها

پایه های شهر را.

هر بار این حس کهنه

دهان می گشاید

سلولهایم پر میشونذ

از تشویش..

وصله میکنم

تکه های سبز ِ سرم را

بر پوست ورم کرده ام

تا برگردند گنجشکان به مزرعه زار تنم

به خیال ِ تسکین ِ تمام نبودن ها

تمام رف ت ن ه ا

خالی ها

که چه راحت میگذرند

و من به خیال بازگشت...

 

 

 

مريم

پيام هاي ديگران ()

 

.........................................................................

عناوین مطالب وبلاگ

  :: چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥



+