غوغـــــــــــــــــای سكوت

 

یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٤

 

زن خود را گم کرده بود
مرد می‌رفت آينه بخرد
زن تمام ِ آينه‌ها را شکسته بود
مرد می‌خواست تمام ِ قامتش را برای او آينه کند
زن نمای پشت ِ آينه را می‌خواست...
مرد زن را گم کرد
زن رد ِ اشکهايش را که از قرنها پيش شروع شده بود گرفت و رفت و رفت...
مرد آينه‌ای مقابل و پشتش گذاشت و دست برچانه تنها به انتهای خودش می‌نگريست.
يا شايد انتهای زن ؟
........
غريبه‌ای آن‌سو تر چشم به پايان دوخته بود ............

مريم

پيام هاي ديگران ()

 

.........................................................................

عناوین مطالب وبلاگ

  :: یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٤



+