غوغـــــــــــــــــای سكوت

 

سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥

 

تمام کودکیم

پشت لبخندی،

در کوچه های دراز

بر صبحی که پر از عطر یاسهای بنفش بود

جا ماند.

قد کشیدم همراه سایه های ممتد....

وقتی

تکه های شکسته ام را

 به هم پیوند زدم 

 تصویر معصومانه ای

خنده زد.

آنشب که

دستانم از تصویر گریخت

فرو رفت

فریادم به عمق زمین

شتابان در امتداد آن

دورتر، دورتر شد

فهمیدم

طوفان دستان مرا نیز با خود برد..

نمیدانم

تبلور کدام اندیشه ام

بغض کدام گریه

اما، در من

هنوز

نهایت درد

         رسیدن

به ادراکی در انبوه مه

غلبه بر سلولهایی

که فرمان مرگ میدهند

رسیدن به رگ نور

جاری شدن در پهنه ی اقیانوسها....

مريم

پيام هاي ديگران ()

 

.........................................................................

عناوین مطالب وبلاگ

  :: سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥



+