غوغـــــــــــــــــای سكوت

 

چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥

 

همه ی وحشت من

از فرا رسیدن شبی بود

که

شاخه ها راه قدکشیدن را گم کنند

و من صدای همراهم را

پاهایم حضور سنگینی بود..

که قارچها بر آن جوانه میزنند

و پیچکها بر عریانی ِ شانه هایم میلرزند

هر شب

از شکاف زمین

خیره می ماند بر من

نوری که قرنهاست ستاره اش مرده

در لایه لایه های خاک

سلولهای حیات

تجزیه میکنند

لحطه های خفته

در جعبه های چوبین را   -همان جعبه های چوبین-

و موریانه ها

پایه های شهر را.

هر بار این حس کهنه

دهان می گشاید

سلولهایم پر میشونذ

از تشویش..

وصله میکنم

تکه های سبز ِ سرم را

بر پوست ورم کرده ام

تا برگردند گنجشکان به مزرعه زار تنم

به خیال ِ تسکین ِ تمام نبودن ها

تمام رف ت ن ه ا

خالی ها

که چه راحت میگذرند

و من به خیال بازگشت...

 

 

 

مريم

پيام هاي ديگران ()

 

.........................................................................

عناوین مطالب وبلاگ

  :: چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥



+