در اندیشه ی طلوع بودم

 

که رسوایی آسمان را دیدم

 

و زمان به دار آویخته.

یادم هست

رنگین کمانی بودم

در یک عصر بارانی،

انگار در تداوم اولین گریه!

 

یا

 

در لحظه ی درد شکفتن یاسها

جا مانده ام،

در آرزوی قد کشیدن

آنقدر فرو رفته ام

که همسایه ی دیوار به دیوار خفتگانم

با چشمهایی باز...

رودی که مسیر خویش را گم کرده بود

در من گریخت

و بر من گل کردند

همه ی شاخساران

بافتم بر گلیم ذهن، طرح جاری ِ

رود را

درچهارراه های تردید اندکی متوقف شد

و رفت....

 

سایه ات زیر پای هیاهو

جا ماند

و هنوز از وحشت بودن

می لرزد.

حرکت زنجیر شد

به جدال ِ دست

و زنجیر می نگرم

به پاهای فردا 

 

که چگونه از این

 

خواهد گذشت؟

ستاره با شب

نیلوفر با مرداب

من در هاله ای از تنفس ِ مسموم آدمکها

                                         زندگی را فریاد میکنم.

 

/ 3 نظر / 22 بازدید
ورونيکا

و سلول هاي بدنم از لجنزاري تغذيه مي شوند كه باقي مانده ي اجساد اجدادم است ..و خوني در رگم جاري است كه پس مانده ي چپاول سلول هاي حريص بدنم را حمل مي كند و من محكومم كه قلبم را چهارراهي ببينم براي تبادل اين پسمانده ها و هواي مسمومي كه گياهان از پس مانده ي هواي مسموم ادمك ها توليد كرده انداين است سرنوشت محكوم من بر زمين خاكي اين است راز زنده ماندن من: زندگي در هر چه كثيفي .........

پیرفرزانه

فکر ميکنم فروغی ديگر متولد شده! با اينکه من خود ناقابلم اما عجايبی در اين شعر ديدم. (حالا مال خودت بود ضايع نشيم ها؟ )

پرشين(شايد آغازی دوباره)

ميتونم بگم زيباترين شعری که تا حالا نوشتی همين شعر هست و خوشحالم از اينکه روز به روز ازاین حس نا اميدی که در شعرهات هست کم ميشه منتظر نوشته هات همیشه هستم