این سو رؤیای لرزان دخترک

و خرده شیشه و تيغ٬ بر پلک پرنده ای که خوابش را<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

لبه تیز باد می برد

آنسو اشارتی مشکوک

به تسلایی غریب

 

و آنسوتر هييييييييیچ..

 

… ومن حتی

تمام حقایق

تمام زمانها

و تمام پباده روها را جستجو کردم:

دهان مورب باران

که نهان گاه و شکاف ها را میدانست

 

تمام ایستگاه ها..

 و تابلوهای تعيین مسیر را

 

و بسته های لیز لحظه

که بر ساعدهای دراز ساعت ها بالا میرفتند

 

من نشانی را گم کرده ام

و هیچ چیز

هیچ چیز دیگر مرا محافظت نمیکند

 

بغض فشار می آورد 

ترک می خورم... و فرو می ریزم

سر بر شانه ی استخوانی دیوار میفشارم

و تمامم را میگریم...

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
پيام

نوشتت فقط چند تا تشبيه بود. قالب شعر نمی دادی بش بهتر بود. از پيش تعيين شده و يکنواخت و يکساني

پرشين

هر چی پيام گفته من برعکسش