سکــــــوت

مـد سکوت را تماشا می کند که چطور ارام و بی وقفه بالا می ايد و از سينه و گردن و سرش ميگذرد و بعد لبالب و ارام ، بی هيچ موج کوتاه يا بلندی ، در انتظاری طولانی ، بی تاب می شود . تا وقتی که هق هق او مثل حباب هايی بالا می ايند و می ترکند.......




چه بگويم؟ سخنی نيست،
می وزد از سر اميد نسيمی
ليک ، تا زمزمه ای سازکند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نيست

/ 24 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ghasedak

با او هر چيزی هزاران معنا پيدا می کرد.چهره ها...صداها...يک درخت..../ممنون سر زدی. شاد باشی.

gharibeh

salam.webloe ghashangi darin.sokoot kheily zibast.man khoshhal misham va baese eftekhare mane age ye sari be weblogam bezanin va age khoshetoon oomad ye tabadole link dashte bashim.mersi va bye

مسعود

سلام .. خيلی قشنگ مينويسی .. به منم يه سری بزن... فعلا

sepid

وبلاگت خيلی قشنگه.منم عاشق شاملو هستم:فراتر از مرزهای تنت تو را دوست می دارم...به منم سر بزن.موفق باشی

امیرحسین بهبهانی نیا

سلام!/ از آشنايی با شما بسيار خوش وقت ام!/ ممنون که به سياها آمديد و خوانديد!/ به اميد ديدار مجدد!/ باز هم منتظرتان هستم!/ تا بعد...

کلاغ

کجايي مريم ؟؟ هنوز کويـــر ؟؟؟ برنگشتی ؟؟

meisam

سلام کی اپ ميکنی؟من اپ کردم.يه داستان از خودمه.اگه موفق شدی سر بزنی خوشحال ميشم

علي

عسل شما هک شدی خودت نمی دونم کجایی؟

امیر

وبلاگ زيبايی داريد .... به وبلاگ من هم بياييد