می ایستم

بر می گردم

از وحشت می مانم

بر تکه های تنم جاریم

فریادهای گم شده در خویشم

نگاه های ثابتم در آینه

که انگار قرنی ست

درنگ کرده اند

در گودال یکدیگر

و دستان عریانم

که طرح  ِ رود در کویر میکشند..

مرا با لحظه ای وعده ی دیدار است

که از آسمان 

کنده شده

و با خاک رابطه ای ست

و نشانی ست در تاریخ

لحظه ای که

که بوی همخوابگی دستهای نارس نمیدهد.

تورمی است

در پوست زمین

له میشود

ادراک،

 زیر چکمه های آهنی..

و شما که از بیهودگی ورم کرده اید

و هیچ خاکی پذیرایتان نیست.

دستهای شب به وسعت روز شده..

و روز آرام آرام در انتهای جاده فرو رفت

گیسوانم را بر روی بستر شب گستردم

غم بر آن بارید

کلاغان در آن آشیانه کردند

و به آخرین پرواز اندیشیدند..

/ 3 نظر / 28 بازدید

بعد از يک ماه وچند روز خوشحالم که دوباره برگشتي؛دوباره با يک شعر خوب

پ

من که نفهميدم سخت بود

پ

تو می فهمی پيام خستس.نه؟