تمام کودکیم

پشت لبخندی،

در کوچه های دراز

بر صبحی که پر از عطر یاسهای بنفش بود

جا ماند.

قد کشیدم همراه سایه های ممتد....

وقتی

تکه های شکسته ام را

 به هم پیوند زدم 

 تصویر معصومانه ای

خنده زد.

آنشب که

دستانم از تصویر گریخت

فرو رفت

فریادم به عمق زمین

شتابان در امتداد آن

دورتر، دورتر شد

فهمیدم

طوفان دستان مرا نیز با خود برد..

نمیدانم

تبلور کدام اندیشه ام

بغض کدام گریه

اما، در من

هنوز

نهایت درد

         رسیدن

به ادراکی در انبوه مه

غلبه بر سلولهایی

که فرمان مرگ میدهند

رسیدن به رگ نور

جاری شدن در پهنه ی اقیانوسها....

/ 2 نظر / 20 بازدید
پرشين

ازغمی که توی نوشته هات هست خیلی خوشم میاد (تکه های شکسته ام را به هم پیوند زدم تصویر معصومانه ای خنده زد.) (نمیدانم تبلور کدام اندیشه ام بغض کدام گریه) اين دو قسمت رو دوست داشتم.کسی که اين شعرهارو نوشته بايد اتفاق بزرگی توی زندگيش افتاده باشه مخصوصااز آخرای بهار۸۵ اين تغيير لحن نوشته ها رو ميشه خوب حس کرد.منتظر نوشته هات هستم يه چيز ديگه نوشته ی۲۸خرداد با همه ی نوشته هات فرق داره بعضی وقت ها بين شعرهات اگه اينطوری بنويسی فکر می کنم خيلی خوب باشه این فقط نظر شخصی من بود.

nashenas

afsos an zaman ke bayad dost bedarim kotahi mikonim. an zaman ke dosteman darand lajbazi mikonim. va bad...baraye anche ke az dast rafte ah mikeshim.