زن خود را گم کرده بود

مرد می‌رفت آينه بخرد
زن تمام ِ آينه‌ها را شکسته بود
مرد می‌خواست تمام ِ قامتش را برای او آينه کند
زن نمای پشت ِ آينه را می‌خواست...
مرد زن را گم کرد
زن رد ِ اشکهايش را که از قرنها پيش شروع شده بود گرفت و رفت و رفت...
مرد آينه‌ای مقابل و پشتش گذاشت و دست برچانه تنها به انتهای خودش می‌نگريست.
يا شايد انتهای زن ؟
........
غريبه‌ای آن‌سو تر چشم به پايان دوخته بود ............

/ 7 نظر / 9 بازدید
مریم

*** ُدر هر بهار، از نثار ابر های مهربان، ساقه ها پر از جوانه می شود، هر جوانه ای شکوفه می کند، شاخه چلچراغ می شود، هر درخت پر شکوفه باغ .... "*** * ما که دلهایمان زمستان است، * ما که خورشیدمان نمی خندد، * ما که باغ و بهارمان پژمرد، * ما که پای امیدمان فرسود، * ما که در پیش چشمانمان رقصید اینهمه دود، زیر چرخ کبود سر راه شکوفه های بهار؛ گریه سر دهیم با دل شاد، گریه شوق با تمام وجود. سال نو مبارک

Mosio Masoud

حتما زنه هم رفته برا خودش پشت آينه بخره! اون غريبه هم سو استفاده چی بوده!

علي

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

payam

هيچ چيز منطق نيست.اون چيزی که ميمونه آدمه نه فکرشو می سازه. خطرناک؟ می تونه بهشتت باشه ولی به چه قيمتی؟ دور نشو! فعلا زندگی ادامه داره.دوست دارم!

امیر

دلم از تاريکی ها خسته شده / همه درها به روم بسته شده

pardis

هميشه وبلاگ شما رو دنبال می کنم! اين شعر آخر به نظرم متفاوت بود! هم حس رو منتقل مي کرد و هم من رهگذر رو برای هر اندک زمان کوتاهی٬ به تفکر واميداشت! به خصوص همون يک جمله ی صورتی! ممنون(:!