/ 7 نظر / 9 بازدید
!

تو چی فکر می کنی؟ بگو! واقعا بگو چی درسته؟

Pam

ما همه در تفکر دچار نقصان هستيم! واسه همين نوشته هات منو به فکر نميندازه!

pam

بنده ی خداو اون نوشته که پاکش کردم مال تو نبود! منو تو هنوز به هم بدهکاريم!

:-<

:( :(( :(( :((((((((((((((( :(( بيا دست قشنگ مهربانت را

crazy

۷۸۶ قصه يک قصه است.هميشه ی خدا اينگونه بوده, قصه واحد است و تنها اين روايات که پذيرای تغيير اند ,روايت تو...روايت من...روايت کسی که زماني يار و هم کلام تو يا من بوده و اينک نيست... غصه ها از تعابير قصه ها سرچشمه گرفت, آنجا که اندوهناک شديم,آنقدر اندوهناک و غم زده شديم و در دل تاريکی تنهايی, به وحشت رانديم تا چکيده ی اين نوول يا کلاسيک رفته را حس کنيم... قصه,قصه ای واحد است,اين ,تآويل و تفاسير نامعتبر ماست که از آن نگاهی خيره يا چشمی خواب آلود مي سازد,اين هاتلميح های ناشيانه ای اند برای بهانه ی بودن به قيمت عدم درک حقيقت,شايد همه چيز به طرح کلی اين داستان بپردازد: عشقی وجود دارد يا نه؟ آنقدر نيش خورده ام و ميخورم که ديگر از افعی ها هم نمی ترسم,چه رسد بر ريسمان سياه و سفيد, اينجاست که فرياد ميزنم:همه حق دارند شک کنند,انگ بزنند و زير لب زمزمه ای:''اين هم نقشی خوب, بازی و بازيگری''و آنجاها که به عمد صورتک کرگدن ميگزارم تا شبيه شان شوم, مگر مي توان يک داغ ديده-مشتی خاکستر-را سوزاند؟حاشا حاشا که بايد گذشت از سودا به بهانه ی"ع ش ق" و هنگامه های تنهايی محض ـــ

crazy

ـــ با تنی نحيف و خسته,وقتی هيچ هوسی قدرت کندن ام را ندارد و اينقدر کوچکم که خداوند هم نمی تواند جای خالي ميان روح ام را پر کند,آنجا که هر چه شقيقه های ام را میمالم,تکه پاره هايم به يکديگر نزديک هم نميشوند چه رسد بر پيوستگی هاشان,و آن وقت که پشت و رو کردن بالشت زير سر اثری ندارد و هر رويش از ديگری گرم تر ,آنجا که برای خواب بامدادی ديگر دير است, رويای در کنارش بودن همه را مربايد... اگر فقط وهم است و وهم است و وهم,من در اين خواب ناز و خوش زمان را زندگی ميکنم تا رفتن... دلم ميخواست وقت ها پيش جايی به فرشته ای بگويم که ننويسد,که ديگر هيچ ننويسد,نوشت و از ميان خاک نشينان رفت,نامردم کان فضای نوشتار و گفتار را از زندگی جدا مي کنندو مي سوزيم,ما,در آتشی که تر و خشک را به هم ميدوزد و ميسوزاند,در ایده ای خاص خودشان که کافرمان میخواند , از آنچه به او ایمان داریم و در آن می زی ایم... سخت بود قلم راندن به شکل امروز,آن هم برای یک سنتی شاید عقب مانده از همه چیز, اینجا که نمی دانم چه چشم ها بر این خطوط میلغزندو حتم دارم که نا محرمان قسمتی از درون ام را به یغما میبرند, شاید توبه کنم , يا توبه کنم از "توبه ی بيجا", __

crazy

ــ يا توبه کنم از توبه... نيک ميدانم که اينگونه برايت خوشايند نبود,اما جايی که نوشتار,حتی بويی از هذيان های شخصی ببرد,ديگر آن را با تغيير و بازی و فن و شاکله چه کار؟ احتمال دارد خورده ريز های حوصله ات را هم پرانده باشم, خوبی و پاک ,ببخش,برای تمامی ضعف ها و نا توانی ها نقوص مرا ببخش, می خواستم کوتاه باشد و ساده اما... ميدانی,تو حتما ميدانی...